|
دلم خیلی گرفته... انگار تقدیر اینه.... چیزی هست به اسم تنهایی که هیچوقت و هیچ جا تنهات نمی ذاره ... انگار نیمه ی گمشده ی ماست که هنوز دنبالش می گردیم! دلم بارون می خواد ..... مثل همون روزی که سرخوش زیر بارون موندم و گذاشتم دونه های درشت بارون خیس خیسم کنن ! دلم بارون می خواد ... دلم آسمون می خواد .... همون آسمونی که اون شب پر از ستاره بود.... دلم خدا رو می خواد.... دلم چیزی می خواد که بتونه آرومم کنه ! + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 12:44 توسط فرگل |
از همه چیز دست شستن و به پوچی پیوستن خود گونه ای بیماری ست . مانند کسی که در آتشش انداخته اند تا غرق نشود ! یانگ چیا + نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 12:52 توسط فرگل |
.......... داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم ... گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد... از همه چیز بریده بودم ! من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به کارهایم می خندید! حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام ! من تصور می کردم راهی برای بازگشتنم نیست! از سراسر وجودم غرور می جوشید... در راهی بودم که بی پایان می نمود... می رفتم اما .... به ناگاه چشمانم به گلهای کنار جاده افتاد! باد موسیقی زندگی می نواخت ... و من نفس می کشیدم! به خود نهیب میزدم که چشمهایم را ببندم اما داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد........ مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر بروم....... دوستای خوب من از مهربونی همه تون یه آسمون ممنونم بخصوص از نارسیس نازنینم ، یاسمین گلم، علی عزیز...و همه ی دوستان عزیزم که به من لطف داشتن ... + نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 20:11 توسط فرگل |
.... چیز تازه ای نیست! حرف دیروز شدن فرداهاست! و تکرار خورشید که این حوالی چرخ می زند و می رود... تکرار بغض درخت بر تابوت برگ هایی که به فراموشی می روند... و تکرار خیابان که عابرانش را می شمارد! تکرار من است که هنوز نفهمیده ام مردم اینجا به چه زبانی راه می روند!+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387 23:17 توسط فرگل |
|
| ||||||